mail me mail me home page archive
صفير

تصمیم

سایه ام را در گلدانی کاشته ام

تا ریشه دار شود

و دیگر، کاخِ شنیِ

رویاهایم را

ویران نکند...

                       <کیکاووس یاکیده - بانو>

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٧ - نهال

حکمت نفسیه

      داوود می خواست که بیت المقدس را بسازد. آن را چند بار ساخت و هر بار ویران شد. به خداوند شکایت کرد. خداوند به او وحی نمود که خانه من به دست کسی که خونریزی کرده بر پا نمی شود. داوود در جواب گفت مگر خونریزی ما در راه تو نبوده؟ خداوند فرمود بلی؛ ولی مگر آنان بندگان من نبودند؟...                                                                                 محی الدین عربی؛فصوص الحکم؛فص هجدهم

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٧ - نهال

خورشید

دستان طلائیت؛ بشارت کدام یقین گرم را در پهنه زمین تکثیر می کند
                                    که در انکار روزها؛ به تکرار هیچ هماره ای نیالوده است
که خود انکار همارگی ست؛
                     در گردون پر تردید عمر


و چشمان منتظرت؛ سوسوی کدام امید لطیف است
                      که توحید غرور آسمان خراش را؛ به لبخند سرخ آسمان
                                                                                  تحقیر می کند؟!


آی ستاره مهر؛
      در معراج مرداب گون آهن های زرد!
                                        راهبی؛ کیمیاگری
                                                     پیامبر سرزمین مناره های طلا
                                                          پیامبر سرزمین مناره های طلا...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٦ - نهال

بطالت

ديدم که رود،

       رود، که يک روز پاک بود

اينک در استحاله سيال خويش

تسليم محض پهنه مرداب می­نمود

***

کو

يک خنده،

-         يک تبسم زيبا

يک صوت صادقانه، يک آوای بی­ريا؟

آری چه کرد بايد

با دسته­های خنجر پيدا از آستين.

لبخندها فريب،

و مهربان صدايی اگر هست در زمين

سوز نوای زمزمه جويبارهاست.

                                                                           <حمید مصدق>

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٦ - نهال

برای هستی عزيزم ...

خیلی سالها پیش؛ یه روز بابا از ماموریت با خودش دو تا کبک وحشی آورد! اسمشونو گذاشتیم طلایی و حنایی. چشاشونو که نگاه می کردی، می­تونستی جایی که ازش اومدنو تصور کنی. بکر، وحشی، آزاد...

یه قفس تو حیاط پشتی داشتیم که انداختیمشون اون تو. قفس اونقدر بزرگ بود که بتونن یه پروازکی توش بکنن. دو- سه هفته­ای اون تو بودن به امید رام شدن!!! اما چه خیالی! از پروازشون می­ترسیدم. خودشونو محکم به سقف سنگین قفس می­کوبیدن. بقدری محکم که تمام پرهای سر حنایی ریخت، طلایی هم در حال کچل شدن بود.

یه روز بعد از ظهر، با شروع کارتون "باخانمان"، که اون موقع جز معدود برنامه­های تلویزیون بود که همه رو جمع می­کرد دور خودش؛ دنبال مامان، بابا گشتم صداشون کنم، بیان با هم ببینیم. هر جا گشتم نبودن؛ تو پذيرایی، باغ، آشپزخونه هیچ جا... از پنجره آشپزخونه نگاه کردم، شاید تو انبار حیاط پشتیه باشن، دیدمشون. دویدم تو حیاط، مامان کنار وایساده بود، بابا هم در قفسو باز کرده بود و سعی داشت کبک­ها رو بگیره، بیارشون بیرون. من پرواز دیوانه­وار کبک­ها رو بعد از آزادی دیدم، لذت پروازشونو بعد از سه هفته اسارت، با تمام وجودم احساس کردم. بابا تازه متوجه من شد. با نگرانی نگام کرد. ناراحتی رو تو چشاش دیدم، که چرا قبلاً به ما نگفته از ترس مخالفت یا انس یا ... اما بابا تو چشای من چیز دیگه­ای رو دید؛ من تازه معنی زندگی رو فهمیده بودم...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٦ - نهال

يادبود

 

           امروز

                تک درخت؛

                       با صد هزار دشنه ی تاریک این خزان

                                                                      مجروح می شود

 

          اما زهی خزان

                      کین خاک سربلند

                                        در خود هزار بذر ز فردا نشانده است...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦ - نهال

من...زمين...شاملو

امروز شاملو را دیدم. امروز شاملو را در خیابان دیدم. امروز شاملو را در خیابان با زنی دیدم. شاید شاملو را با رکسانا دیدم؟! آنقدر نگاهش کردم تا از سر ناچاری نیم نگاهی به من انداخت. مسخ قدم هایش شدم. راه افتادم دنبالش. فریادش؛ گوشهایم را به دنبال می کشید و ذهنم را می تازاند در مسیر دلخواهش. از گرانی فریاد میزد. غم نداری را می گفت. دوری انسان ها را می دید و طلب جاده یی می کرد که به شمیران می رفت و به پای دیوار غربی زندان می رسید. امروز شاملو با رکسانا از مردی که زنجیر می بافت حرف زد و غم نگاهش که دیوها را هم جذب می کرد...

... آری! امروز شاملو را دیدم. وقتی شاملو را دیدم؛ شب مهتابی نبود؛ روز بود. من روز روشن شاملو را در خیابان دیدم. که نه با رکسانا؛ که با پاندورا بین مردم قدم می زد... امروز شاملوی من زمینی شد..

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٦ - نهال

نامه‏‌ای از یک کودک کار

نوشته‏‌هایی كه در سطرهای پايين می‌‏خوانيد نمونه‌هايی از فعاليت كودكان كار در كلاس خبرنگاری انجمن حمايت از كودكان كار است. در روزهای ابتدايی اين كلاس بچه‌ها هيچ گونه ارتباطی بين خود با نوشتن نمي‏ديدند، نگاه‌هاي‏شان علامت سؤال بود و سكوت مداومشان آزار دهنده. اين سكوت چند ماه ادامه داشت تا بالاخره بچه‌ها باور كردند كه دست‏هاي‏شان به همراه قلم و كاغذ, دنياي امني را مي‏سازد كه در هيچ جای جهان پيدا شدنی نيست.
           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کار کردن یعنی چه؟ آیا کار کردن به معنی پول درآوردن است؟ و هر کسی که کار می‏کند به دنبال پولی است؟ من فکر می‏کنم اگر کار وجود نداشت اصلاً زندگی کردن معنی خاصی هم نداشت. پس این کار است که زندگی را به وجود می‏آورد، اما این کار کوچه و بازار نه برای کودکان. کودکانی که تازه در حال رشد کردن هستند و این رشد آن‏ها، در حال کار کردن صورت می‏گیرد. رشدی که یک موقعی به خود می‏آیند و می‏گویند من چه‏طور بزرگ شدم و به این سن و سال رسیدم.
من که از این سال‏های گذشته چیزی از زندگی کردن نچشیدم به جز این که صبح زود از خواب ناز بیدار شوم و به دنبال کار گمشده‏ام بروم و روز خود را به این امید شب کنم که، به خانه پولی آورده باشم. چرا باید کودکی کار کند، در حالی‏که آن باید در کوچه و پارک‏ها در حال تفریح و سرگرمی باشد. مگر این روزهایی که کودک کار می‏کند دیگر باز می‏گردد. دیگر می‏تواند در این سن و سال کار کند و بازی کند و مثل دیگران درس بخواند؟
نه این روزها دیگر برگشتنی نیستند و زمان هم هیچ‏وقت برنمی‏گردد. کار کردن و تحرک برای انسان‏ها لازم و مفید است. اما نه برای یک کودک نه برای بچه‏هایی که حق‏شان نیست کار کنند. من خودم هم کار کرده‏ام. و خوب احساس آن‏هایی که در کوچه و بازارها کار می‏کنند را می‏فهمم شاید احساس بعضی از پسرها را نفهمم اما احساس یک دختر را خوب می‏فهمم و درک می‏کنم که چه‏طور در برابر دختران دیگر که می‏خواهند از آن‏ها چیزی را بخرند تحقیر می‏‏شوند و یک لحظه دل‏شان می‏خواهد که جای آن یکی باشند تا دیگر خود را در برابر چشم‏های مردم و آدم‏هایی که همه چشم‏شان به من دوخته شده است خود را در برابر آن‏ها نبینم. جوری که نگاه کردن بعضی از آن آدم‏ها مثل تیری ا ست که از وسط قلب آدم بگذرد و آدم را خرد کند.
می‏خواهم یک خاطره‏ی کوچک از کار کردن یکی از دوستانم در خیابان مولوی بنویسم. روزی دوستم به همراه برادر کوچکش در لبه‏ی جوی آبی که از آن آشغال‏ها همیشه پر و خالی می‏شدند نشسته بودند و طبق معمول جعبه‏ی آدامس‏ها جلوی پایشان قرار داشت و بعضی از مردم می‏خریدند و بعضی از آن‏ها هم مسخره می‏کردند که یک دختر در کنار خیابان چطور دارد آدامس می‏فروشد. یک لحظه بود که دو سه تا از پسرها آمدند شاید بهتر است بگویم لات بودند که به دوستم و برادرش نزدیک شدند و از آدامس‏های آ‌ن‌ها برداشتند و در حالی‏که می‏خواستند بروند، دوستم و برادرش گفتند که پول‏شان را بدهند ولی آن پسرها برگشتند و جعبه‏ی آدامس‏های را با لگد به این طرف و آن طرف انداختند و همه‏ی آن آدامس‏ها همه جا پخش شدند و دوستم و برادرش هم ناراحت همه‏ی آن‏ها را جمع کردند و به کارشان ادامه دادند. این خاطره را نوشتم تا بگویم که چقدر تحقیرآمیز است یک دختر در جامعه‏ی اسلامی این گونه کار کند (نه همه‏ی خانم‏ها) من با این که می‏گویند هیچ کودکی نباید در جهان کار کند مخالف هستم چون آن آدمی این حرف را می‏زند که خودش به این کار و این پول نیاز ندارد. خیلی از بچه‏ها هستند که از داشتن پدر یا مادر محروم هستند و یا از وضع مالی خوبی برخوردار نیستند و آن بچه ها مجبور هستند تن به کار کردن بدهند و دولت هم نمی‏تواند کاری برای آن‏ها انجام دهد. به نظر من کار کردن یک کودک هم می‏تواند مفید باشد. باعث می‏شود که هوش آن زیاد شود و ذهن آن را بازتر سازد و بهتر می‏تواند در آینده تصمیم‏گیری کند و از جامعه، شناخت بیشتری داشته باشد. تا آن کودکی که همیشه در رفاه کامل بزرگ شده و از کوچه و بازار دور بوده است.
نمی‏خواهم در پایان بنویسم که به امید آن روزی که هیچ کودکی در روز کره‏ی زمین کار نکند، من می‏نویسم به امید آن روزی که همه‏ی کودکانی که کار می‏کنند پیروز و موفق و شادمان باشند.

فرخنده ایوبی، 17 ساله، کلاس دوم راهنمایی

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦ - نهال

رئيس

بیشتر وقتها ، اونقدر بلندی که ، برای اينکه نتونی پشت سر رئیس را ، فراتر از رئیس را ؛ ببينی ، مجبوری خم شی...

گاهی وقتا ، حتی اگه خم بشی ، بازم بلندتری ؛ اونوقته که باید کلاه آتش نشانی رو بذاری رو سرت و به قدری بياريش پائین تا جلوی چشماتو بگیره...

خیلی وقتا ، رئیس ، به کارای عجیب و غریب وادارت می کنه ؛ و تو برای جلب حمایت اش،مجبوری همرنگ فکرای اون شی...

اکثر وقتا ، چنان غرق هدفت شدی ؛ که یه دفعه چشماتو باز می کنی و توی تمام جزئیات زندگیت ردپایی از رئیس رو می بینی...

اما تصور کن ؛ فقط ، لحظه ای تصور کن

          که زندگیت ، آیندت ، دیگه در گرو رئیس نباشه...

اونوقته که...

          اولین راه اثبات آزادیت

                                  کشتن رئیسه!!!

پ . ن 1– دو سه هفته پیش رفته بودیم تئاتر خانواده تت . اونقدر تاثیرگذار بود ، که هنوز بد جوری فکرم رو درگیر خودش کرده.

پ . ن 2– عکس مربوط به همین تئاتره . البته بازی فوق العاده فرهاد آئیش رو هم نباید فراموش کرد.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٦ - نهال

ياد شريعتی...

شريعتی ديروز ...

مردی که می گفت

قلب را شايسته تر آن ،

  که

    به هفت شمشير عشق در خون نشيند

و

گلو را بايسته تر آن

      که زيباترين نام ها را بگويد

 و شيراهن کوهمردی از اين گونه عاشق

ميدان خونين سرنوشت

  به پاشنه آشيل در نوشت

روئينه تنی که راز مرگش ؛

                           اندوه عشق و غم تنهايی بود ...

آه !

اسفنديار مغموم

        تو را آن به

 که چشم فرو بسته باشی

شريعتی امروز ...

دريغا !

شيراهن کوهمردا

         که تو بودی

و کوهوار ، پيش از آنکه به خاک افتی

نستوه و استوار ، مرده بودی

             اما

        نه خدا

                و

                    نه شيطان ؛

سرنوشت تو را بتی رقم زد

که ديگران می پرستيدند

بتی که

          ديگرانش می پرستيدند !

شريعتی فردا

          ...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦ - نهال